تبليغاتX
Arezoo banoye kocholo


 

 

 

عشق مانند هوا در همه جا جاريست اما تو قدري نفست را جانانه تر بکش

 

عشق يعني خاطرات بي غبار

                                          دفتري از شعر و از عطر بهار

 عشق يعني يك تمنا , يك نياز

                                         زمزمه از عاشقي با سوز و ساز
 
عشق يعني چشم خيس مست او

                                           زير باران دست تو در دست او

عشق يعني ملتهب از يك نگاه

                                             غرق در گلبوسه تا وقت پگاه

عشق يعني عطر خجلت ....شور عشق

                                           گرمي دست تو در آغوش عشق

عشق يعني "بي تو هرگز ...پس بمان "

                                           تا سحر از عاشقي با او بخوان

 

عشق يعنی انتظار و انتظار

                                    عشق يعنی هرچه بينی عکس يار

عشق يعنی ديده بر در دوختن

                                    عشق يعنی در فراقش سوختن

عشق يعنی شعله بر خرمن زدن

                                                  عشق يعنی رسم دل بر هم زدن

عشق يعنی لحظه های التهاب

                                    عشق يعنی لحظه های ناب ناب

عشق یعنی با پرستو پر زدن

                                    عشق يعنی آب بر آذر زدن


+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 11:52  توسط بانوی کوچولو  | 


 

برسنگ قبرکشیشی چنین نوشته شده بود :آن هنگام که جوان بودم و فارغ از همه چیز و تخیلم مرز و محدوده ای نمی شناخت در سر آرزوی تغییر دنیا را می پروراندم . بزرگتر که شدم در یافتم جهان تغییر ناپذیر است پس افق اندیشه ام را محدودتر کردم و بر آن شدم تا تنها کشورم را تغییر دهم . اما این هم عملی نبود . پس از سالها زندگی و تجربه آخرین تلاش نومیدانه خود را صرف تغییر خانواده ام کردم اما افسوس آنها نیز که نزدیکترین کسان به من بودند تغییر نکردند . اکنون که در بستر مرگ آرمیده ام به ناگاه حقیقتی را دریافتم . تنها اگر خودم را تغییر داده بودم آن گاه نمونه ای می شدم برای اعضای خانواده ام تا آنان نیز خود را تغییر دهند . با انگیزه و تشویق آنها جه بسا که کشورم نیز اندکی اصلاح   می شد شاید می توانستم دنیا را هم تغییر بدهم !

 

کوکو


+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 13:19  توسط بانوی کوچولو  | 


 

 

کودکی در حسرت دیدار مادر

 

 

نفس های کودک با ضرباهنگ ارامی به کیسه ی کنارش می خورد، باد از گذرهای خالی میگذشت و ارام ملحفه را از روی پاهای کوچکش کنار میزد. انشگتان کوچکش، سرخ از سرما، از سبد بیرون مانده بود. روشنی روز که بر سنگ فرشها افتاد، کوچه ها از رهگذر پر شد. کودک چشمانش را باز کرد و به اطراف نگاهی انداخت. لبهای کوچکش خشک و به هم چسبیده بود، با ناله ضعیفی که از گلویش در امد، گونه هایش خیس  اشک شد. دست های نحیفش را به سختی بالا اورد و در جست و جوی چیزی ارام در عوا تکان داد. چند بار لبهایش را باز و بسته کرد و باز دست هایش را در هوا تکان داد. یک نفر دسته سبد را به دستی گرفت و کیسه لباس ها را برداشت.سرمای بهمن ما بیداد می کرد، خیابان های شهر قدس را با گام های بلند پیمود و خود را به کلانتری رساند و کودک بی ان که ارام گیرد به بهزیستی منتقل شد...

 

یک سال و نیم بیشتر نداشت، بریده بریده نفس می کشید و با صدای بلند گریه می کرد. سرانجام پس از ساعت ها بی قراری و دوری از اغوش گرم مادر روی تخت بهزیستی به خواب رفت. چند ماه از ان روز گذشته اما او همچنان هر صبح ،لباس خشک و گونه هایش خیس می شود. دست های کوچکش را از بین میله های تخت بیرون می اورد و باز به جست و جوی گمشده ای در هوا تکان می دهد...

 

 

چکیده ای از روزنامه ی ایران !!!


+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 15:11  توسط بانوی کوچولو  | 


 

كوله پشتي اش را برداشت و راه افتاد .
رفت كه دنبال خدا بگردد و گفت : تا كوله ام از خدا پر نشود بر نخواهم گشت .
نهالي رنجور و كوچك كنار راه ايستاده بود .
مسافر با خنده اي رو به درخت گفت : چه تلخ است كنار جاده بودن و نرفتن .
درخت زير لب گفت : ولي تلخ تر آن است كه بروي و بي رهاورد برگردي . كاش ميدانستي آنچه در جستجوري آني ، همين جاست .
مسافر رفت و گفت : يك درخت از راه چه ميداند . پاهايش در گل است . او هيچ گاه لذت جستجو را نخواهد يافت .
و نشنيد كه درخت گفت : اما من جستجو را از خود آغاز كرده ام و سفرم را كسي نخواهد ديد ، جز آنكه بايد .
مسافر رفت و كوله اش سنگين بود . هزار سال گذشت . هزار سال پر پيچ و خم . اما غرورش را گم كرده بود .
به ابتداي جاده رسيد . جاده اي كه روزي از آن آغاز كرده بود . درختي هزار ساله ، بالا بلند و سبز كنار جاده بود . زير سايه اش نشست تا لختي بياسايد . مسافر درخت را به ياد نياورد اما درخت او را مي شناخت .
درخت گفت : سلام مسافر . در كوله ات چه داري ؟ مرا هم ميهمان كن .
مسافر گفت : بالا بلند تنومندم ! شرمنده ام . كوله ام خالي است و هيچ چيز ندارم .
درخت گفت : چه خوب ! وقتي هيچ چيز نداري همه چيز داري . اما آن روز كه مي رفتي در كوله ات همه چيز داشتي . غرور كمترينش بود . جاده آن را از تو گرفت . حالا در كوله ات جا براي خدا هست و قدري از حقيقت را در كوله ي مسافر ريخت .
دستهاي مسافر از اشراق پر شد و چشمهايش از حيرت درخشيد و گفت : هزار سال رفتم و پيدا نكردم و تو نرفته اي و اين همه يافتي .
درخت گفت : زيرا تو در جاده رفتي و من در خودم و پيمودن خود دشوارتر از پيمودن جاده هاست.

 


+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 13:22  توسط بانوی کوچولو  | 


قصه ي آن دختر را مي داني ؟
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنيا تنفر داشت
و فقط يکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنين گفته بود
« اگر روزي قادر به ديدن باشم
حتي اگر فقط براي يک لحظه بتوانم دنيا را ببينم
عروس حجله گاه تو خواهم شد »
 
***
و چنين شد که آمد آن روزي که يک نفر پيدا شد
که حاضر شود چشمهاي خودش را به دختر نابينا بدهد
و دختر آسمان را ديد و زمين را
رودخانه ها و درختها را
آدميان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست
 
***
دلداده به ديدنش آمد
و ياد آورد وعده ديرينش شد :
« بيا و با من عروسي کن
ببين که سالهاي سال منتظرت مانده ام »
 
***
دختر برخود بلرزيد
و به زمزمه با خود گفت :
« اين چه بخت شومي است که مرا رها نمي کند ؟ »
دلداده اش هم نا بينا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسري با او نيست
 
***
دلداده رو به ديگر سو کرد
که دختر اشکهايش را نبيند
و در حالي که از او دور مي شد
هق هق کنان گفت
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشي


+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 11:33  توسط بانوی کوچولو  | 


 

 

 

حتما بخون ! 

به هر زحمتی بود به تنهایی ویلچرش را بیرون اورد ،میخواست مادرش را با هدیه ای که دارد غافلگیر کند به نظر خودش که این بهترین هدیه ای بود که او میتوانست به مادرش بدهد .

کارد اشپز خانه را در دستش می فشرد و به طرف مادر میرفت ، فکر هایی به ذهنش می آمد، مثلا یک دختر 17 ساله با شرایط او با نداشتن2 پا آیا میتواند تنهایی به زندگی ادامه دهد؟؟! آیا میتواند از100هزار تومن دیه ی پدرش که 80 هزار تومن آن را برای اجازه ی زیر زمینی به ابعاد 12*12 میرود زندگی کند؟؟!

بعد یادش آمد که مادرش مجبور بود از صبح تا شب در آب سرد رخت های چرک مردم را بشوید ! دلش برای  او سوخت ، مادرش را به اندازه ی تمام دنیا دوست داشت ، ناگهان به خودش امد و دید به مادرش رسیده همان طور که روی ولیچر نشسته بود مادرش را می دید که پشتش به او بود و داشت در آن هوای سرد و در آب سرد پتوی بزرگی را می شست. ناگهان اشک در چشمانش جمع شد و شروع به گریستن کرد ، با این هدیه به مادرش کمک زیادی میکرد ناگهان کارد اشپز خانه را برداشت و در کمر مادرش فرو برد خون فواره زد !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

مادرش در جا تمام کرد ! در این هنگام دختر به زحمت سر مادر را بلند کرد و با بغضی سنگین که در گلویش مانده بود با صدایی غمناک گفت مادر مهربان و فداکارم این بهترین هدیه ی من به تو بود روزت مبارک!!! 

 

نویسنده: جیگر خودم رودابه

 

مامانیییییییییی خیلی دوستت دارممممممممممممممم

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 16:14  توسط بانوی کوچولو  | 


 

با صد هزارتا گل یاس و میخک

با دنیا دنیا آرزوی شادی

عزیز ترین گل توی دنیای من

بهت میگم  تولدت مبارک

 


+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 19:23  توسط بانوی کوچولو  | 


 

 

 

 

 

بي تو رنجور و خسته بي تو تنهايم

 

بي تو رنگي ندارد گفته هايم

 

بي تو آسمان آبي نيست تيره رنگ است

 

بي تو عطري ندارد گلهايم

 

بي تو زمستان است هميشه و هر روز

 

بهار و شكوفه معني ندارد برايم

 

بي تو لبها به غصه بسته است

 

طراوتي ندارد شعرهايم

 

بي تو جاده ها بي انتها و بسته است

 

غبار گرفته اند گل خاطره هايم

 

بي تو گلستان چون صحراست و شقايق ، ياس

 

تمام لحظه ها مرده در زندگانيم

 

بي تو خورشيد به ماتم نشسته و غروب نمي كند

 

بيا و خنده ها را هديه بياور برايم

 

بي تو كوهها شكسته قامت شده اند و گلها پژمرده

 

ز پس كوههاي شكسته بشنو صدايم

 

بي تو فرياد مرده و بي صدا گشته

 

صدا تنها مرده و من داغدارم

 

بي تو ناله مي كنند تا سحر ترانه ها

 

و من بلبل بي آواز گلستانم

 

بي تو عشق معني ندارد برايم

 

بي تو حرفي ندارند قصه هايم

 

 

دوستت دارم تا همیشه ...

 

                                                                                                            کوکو


+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 18:16  توسط بانوی کوچولو  | 


 

 

انتظار واژه ي غريبي است

 

واژه اي كه روز ها و شايد ماه ها با آن خو گرفته ام

 

كه چه سخت است انتظار

 

هر صبح طلوعي ديگر است بر انتظار فردا هاي من ،

 

خواهم ماند تنها در انتظار تو

 

شايد كه بخوانند روزي بر تو عشق مرا

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مرا هزار امید است و هر هزار تویی

 

شروع شادی و پایان انتظار تویی

 

بهار ها که ز عمرم گذشت و بی تو گذشت

 

چه بود غیر خزان ها اگر بهار تویی

 

دلم ز هر چه به غیر از تو بود خالی ماند

 

در این سرا تو بمان، ای که ماندگار تویی...

 

 

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 22:53  توسط بانوی کوچولو  | 


 

دوست دارم

بنام ایزد زیبا                                                  

دیگه طاقتم تموم شد می خوام داد بزنم

واسه این دلی که پرازعشقته فریاد بزنم

 دل می خواد بهت بگه دوست دارم خیلی زیاد  

دلم از خدا بجز تو هیچی نمی خواد 

 وقتیکه میخندی تازه میشم جون میگیرم

اگه خنده بره از لبهای نازت میمیرم

 اومدم بهت بگم تموم دنیای منی

تو همون فرشته ای هستی که رویای منی

 دوست دارم بدونی دنیارو فقط باتو می خوام

پا به پات تا اخر دنیا اگه بخوای میام

 چشمای خسته من فقط به امید اینه

همیشه اون چشای مهربونت رو ببینه

 قلب من فقط با بودن تو اروم میگیره

اگه تو نباشی دنیا پیش چشمام میمیره

 ارزوم اینه که دستت تویه دسته من باشه

دیگه هیچ وقت نمی خوام دستامون از هم جداشه

 دوستدارم بدونی که لحظه به لحظه منی

میدونی که با نگات قلبمو از جا میگنی

 

ای خدا فقط تو میدونی چقدر دوسش دارم

بده اون لیاقتی که دست تو دستش بزارم

دوستت دارم

فقط بگم من کو کو هستما


+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 18:15  توسط بانوی کوچولو  | 


 

 

 

 

عشق مانند جیوه در دست است ، اگر انگشتان خود را باز نگه داری میماند ولی اگر دست خود را ببندی از میان انگشتانت فرار می کند

عشق مانند ویلون است، موزیک ان ممکن است تمام شود ولی تارهای ان همیشه می ماند

عشق مانند جنگ است ، به راحتی شروع میشود اما به سختی پایان می یابد

عشق شاه کلیدی است که دروازه ی عشق را میگشاید

عاشق بودن مانند ین است که نگاهی اجمالی به بهشت داشته باشیم

عشق تازه از زمین است عشق کهنه از بهشت

وقتی عشق وجود داشته باشد هیچ خانه ای خیلی کوچک نیست

عشق یعنی حمایت،احترام و علاقه ی دو انسان به یکدیگر !

 

 

 

 


+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 19:8  توسط بانوی کوچولو  | 


آيا شيطان وجود دارد؟ آيا خدا شيطان را خلق کرد؟آيا شيطان وجود دارد؟ آيا خدا شيطان را خلق کرد؟!
استاد دانشگاه با اين سوال ها شاگردانش را به چالش ذهني کشاند...

آيا خدا هر چيزي که وجود دارد را خلق کرد؟

شاگردي با قاطعيت پاسخ داد: "بله او خلق کرد"

استاد پرسيد: "آيا خدا همه چيز را خلق کرد؟"

شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"

استاد گفت: "اگر خدا همه چيز را خلق کرد, پس او شيطان را نيز خلق کرد. چون شيطان نيز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمايانگر ماست , خدا نيز شيطان است"

شاگرد آرام نشست و پاسخي نداد. استاد با رضايت از خودش خيال کرد بار ديگر توانست ثابت کند که عقيده به مذهب افسانه و خرافه اي بيش نيست.

شاگرد ديگري دستش را بلند کرد و گفت: "استاد ميتوانم از شما سوالي بپرسم؟"

استاد پاسخ داد: "البته"

شاگرد ايستاد و پرسيد: "استاد, سرما وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "اين چه سوالي است البته که وجود دارد. آيا تا کنون حسش نکرده اي؟ "

شاگردان به سوال مرد جوان خنديدند.

مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فيزيک چيزي که ما از آن به سرما ياد مي کنيم در حقيقت نبودن گرماست. هر موجود يا شي را ميتوان مطالعه و آزمايش کرد وقتيکه انرژي داشته باشد يا آنرا انتقال دهد. و گرما چيزي است که باعث ميشود بدن يا هر شي انرژي را انتقال دهد يا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در اين درجه بدون حيات و بازده ميشوند. سرما وجود ندارد. اين کلمه را بشر براي اينکه از نبودن گرما توصيفي داشته باشد خلق کرد."

شاگرد ادامه داد: "استاد تاريکي وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"

شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کرديد آقا! تاريکي هم وجود ندارد. تاريکي در حقيقت نبودن نور است. نور چيزي است که ميتوان آنرا مطالعه و آزمايش کرد. اما تاريکي را نميتوان. در واقع با استفاده از قانون نيوتن ميتوان نور را به رنگهاي مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمي توانيد تاريکي را اندازه بگيريد. يک پرتو بسيار کوچک نور دنيايي از تاريکي را مي شکند و آنرا روشن مي سازد. شما چطور مي توانيد تعيين کنيد که يک فضاي به خصوص چه ميزان تاريکي دارد؟ تنها کاري که مي کنيد اين است که ميزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگيريد. درست است؟ تاريکي واژه اي است که بشر براي توصيف زماني که نور وجود ندارد بکار ببرد."

 در آخر مرد جوان از استاد پرسيد: "آقا, شيطان وجود دارد؟"

استاد زياد مطمئن نبود. پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز مي بينيم. او هر روز در مثال هايي از رفتارهاي غير انساني بشر به همنوع خود ديده ميشود. او در جنايتها و خشونت هاي بي شماري که در سراسر دنيا اتفاق مي افتد وجود دارد. اينها نمايانگر هيچ چيزي به جز شيطان نيست."

و آن شاگرد پاسخ داد: " شيطان وجود ندارد آقا. يا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شيطان را به سادگي ميتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاريکي و سرما. کلمه اي که بشر خلق کرد تا توصيفي از نبود خدا داشته باشد. خدا شيطان را خلق نکرد. شيطان نتيجه آن چيزي است که وقتي بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبيند. مثل سرما که وقتي اثري از گرما نيست خود به خود مي آيد و تاريکي که در نبود نور مي آيد.

نام آن مرد جوان: آلبرت انيشتن!!!

اميدوارم دلهاتون هميشه با خدا باشه...

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 13:34  توسط بانوی کوچولو  | 


 

نمی دانم چطور باید بگویم
که نامی بر لب سردم نشسته

اگر چه با نگاهم آشنا نیست
نگاهش بر دل تنگم نشسته

نمی دانم چه طور باید بگویم
که یادش سینه ها را می فشارد

نیاز روح بی تاب و توانم
غمی بر شانه هایم مینشاند

نمی دانم چه در پیمانه دارم
که من را از جهان بیگانه کرده

ثریا زاده ای آرام و زیبا
که قلب سرکشم دیوانه کرده

کمک کن ای خدای مهربانم
تو میدانی زتن بیگانه هستم

به جادویی تو یاری کن زبانم
بگویم دست پاکش می پرستم

تو میدانی که چشمانم نوازد
دل شرگشته ام را جان ببازد

نگاه پر غرور و مهربانش
طنین گرم آوازم بسازد

چه رازی دارد آن لبها ندانم
لب شیرین آن آرام جانم

فلک را زیر پایش می گذارم
اگر گوید تو هستی همزبانم

کمک کن ای خدای مهربانم
بفهمد عاشق و بی همزبانم

بداند جز وفا در قلب من نیست
بشوق دیدنش در آسمانم

 


+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 15:41  توسط بانوی کوچولو  | 


عشق چیست

دیروز بر در معبد ایستادم واز رهگذران رمز و راز و نیک و بد عشق را پرسیدم .

پیر مردی رنجور وآشفته از برابرم گذشت، آهی کشید و گفت: (( عشق نقطه ی ضعفی طبیعی است که از حضرت آدم به ما ارث رسیده است.))

ولی جوانی سرزنده و زیبا فورآ در پاسخ پیرمرد گفت: (( عشق آن است که حال را به گذشته و آینده ی ما پیوند می دهد.))

سپس زنی با چهره ی غمبار آهی کشید و گفت: (( عشق زهر مهلک ماری سیاه است که از غارهای جهنم بیرون می خزد . زهری که به طراوت شبنم است و روح تشنه لب با لذت آن را می نوشد ولی با اولین مستی نوشنده را بیمار می کند و به آرامی می کشد. ))

سپس دوشیزه ای زیبا با گونه هایی سرخ با لبخندی گفت: (( عشق آن نوشیدنی است که ساقی آن نوعروسان سپیده دم اند و ارواح توانمند را توانایی بیشتر می بخشاید تا به سوی ستارگان پر کشند. ))

پس از او مردی سیاه پوش با ریشی انبوه و گره ای در ابروان گفت: (( عشق خردی الهی است که دیده ی آدمی را به وسعت دیده ی خدایان می کند. ))

بعد از او مردی نابینا،که راه خود را با عصایی در دست می جست گفت: (( عشق، آن مه است که چشم روح را بر راز های زندگی میبندد، تا دل را تنها یارای ان باشد که اشباح لرزان آرزو را در میان تپه ها ببینند، و طنین فریاد ها را از دره های سکوت بشنوند. ))

وکهنسالی نحیف، که پاهایش را مانند کهنه پارچه ای بر زمین می کشید، باصدای لرزان گفت: (( عشق آسایش جسم است در سکوت گور، عشق آرامش روح است در ژرفای ابدیت. ))

سپسس کودکی پنج ساله به خنده گفت: (( عشق پدر و مادر من است، و هیچ کس نمی داند. این عشق است که پدر و مادرم را نگاه می دارد. ))

 

اینگونه بود که تمامی رهگزران از عشق مانند تصویری از امید ها و ناکامی هیاشان یاد کردند و پرسشم را ماندد گذشته بی پاسخ گزاشتند

به نظر شما       عشق چیست؟؟


+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 13:12  توسط بانوی کوچولو  | 


 

پيرمرد لاغر و رنجور با دسته گلي بر زانو روي صندلي

 اتوبوس نشسته بود . دختري جوان، روبه روي او، چشم

 از گل ها بر نمي داشت. وقتي به ايستگاه رسيدند،

 پيرمرد بلند شد، دسته گل را به دختر داد و گفت: مي

دانم از اين گل ها خوشت آمده است. به زنم مي گويم

 كه دادم شان به تو. گمانم او هم خوشحال مي شود.

دختر جوان دسته گل را پذيرفت و پيرمرد را نگاه كرد كه از

 پله‏هاي اتوبوس پايين مي رفت و وارد قبرستان كوچك

شهر مي شد...

 


+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 21:13  توسط بانوی کوچولو  | 


 

نیاز عاشقان معشوق را بر ناز می دارد

تو سر تا پا وفا بودی من تو را بی وفا کردم...

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 15:6  توسط بانوی کوچولو  | 


زندگی...

زندگی یک ظرف خالیست، آن را پر کنید

زندگی یک مشکل است ،آن را کنار نزنید و رو به رو شوید

زندگی یک معادله است، ان را موازنه کنید

زندگی یک معماست،آن را با زیرکی حل کنید

زندگی یک تجربه است، ان را مرور کنید

زندگی یک مبارزه است ، شما برنده باشید

زندگی یک کشتی است ، با ان دریا نوردی کنید

زندگی یک سوال است ، جواب ان را پیدا کنید

زندگی یک موفقیت است ،از ان لذت ببرید

زندگی یک هدیه است ، آن را دریافت کنید

زندگی دعاست ، همیشه آن را بخوانید

زندگی یک درد است ، آن را تحمل کنید

زندگی یک دوربین است ، بنابراین بهتر است با صورت

خندان و شاد روبه روی آن باشید...

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 23:54  توسط بانوی کوچولو  | 


 


تا حالا شده به کسی برسی که انگار سال ها به

 دنبالش بودی تا در کنارش به آرامش برسی ؟ آرامشی

 وصف ناپذیر . آرامشی که از نبودنش بترسی

 
اون موقعس که آنچنان دلتنگش می شوی که عین

 دیوونه ها از یه لحظه نبودنش می ترسی . اون موقع

 که دلت می خواد ثانیه به ثانیه ی زندگیت رو در کنارش

 باشی اون موقع که لحظه به لحظه در نبودنش دلت

 براش تنگ می شه


اون موقع که فکر می کنی چرا نمی شه آدمارو گذشت

 تو چمدون تا بتونه هر جا میره اونارم ببره


اون موقع که پای تلفن دلت می خواد به صداش گوش

 بدی . حتی اگه حرفی برای گفتن نداشته باشی

 گوشی رو نگه می داری که به صدای نفس کشیدنش

 گوش بدی و از صدای دم و بازدمش آرامش بگیری

 
اون موقع که اسم دیوونه رو روت می زارن و با نگاه های

 مملو از تمسخر نگات می کنن و سعی می کنن خوردت

 کنن
اون موقع که وقتی تو تنهایی بهش فکر می کنی آنچنان

 تپش قلبی می گیری که احساس می کنی الانه که

قلبت بیفته جلوی پات

 
به همین سادگی


حالا فهمیدی چرا را به را دلم برات تنگ می شه!!!

 

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 23:47  توسط بانوی کوچولو  | 


 

 

آخ ! بازم سیل اومد عجب سیلی بود. غوغا به پا کرد، ولی غوغا واسش کمه، کلمه ی دیگه ای بلد نیستم. این بارون چشای یک دخترِ، همه میگن یک دختر دیونه بهش میگن .... دختر دیونه این اِسمیه که واسش گذاشتن همه میگن دیونس ولی یکی نیست به ادمای مثلا عاقل بگه اخه اون هم آدمه، دل داره ! کی دیونش کرده ؟! خود شماها، شماها تنهاش گذاشتید. شماها ترکش کردید و شماها و این بذر تنهایی و غم رو تو دلش کاشتید پس چرا بهش میگید دیونه اگه یکی از شماها حتی برای دل خوشیش بهش سر میزدید، این جوری نمیشد حتی یکی از شماها همدمش نشدید... آی این دنیای بی مرام! آی این ادمای بیمرام! دیونه شماها هستید شماهایی که توی اسایش فقط به فکر خودتونید و خودتون ودیگران رو حساب نمی کنید خدایا همونایی که تنهاش گذاشتن به بدترین بلاها دچار کن تا بفهمن که دیونگی چه طعمی داره ...!!!

 

 

من دیوانه ام دیوانه تر از من کیست؟

من تنهاام تنها تر از من کیست؟

من غمگینم غمگین تر از من کیست؟

ایا هست کسی که از من دیوانه تر، تنها تر و غمگین تر

 باشد؟ خدایا اگر هست به دادش برس!!!

 

 

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 17:48  توسط بانوی کوچولو  | 


 

 

خداحافظ همین حالا، همین حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطی که، بفهمی تر شده چشمام
خداحافظ کمی غمگین، به یاد اون همه تردید
به یاد آسمونی که، منو از چشم تو میدید؛
اگه گفتم خداحافظ، نه اینکه رفتنت ساده ست
نه اینکه میشه باور کرد، دوباره آخر جاده ست؛
خداحافظ واسه اینکه، نبندی دل به رویاها
بدونی با تو و بی تو، همینه رسم این دنیا

 

 

موفق باشیــــــــــــــــــــــــــــــــــد!

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 16:27  توسط بانوی کوچولو  |